هیس
آهسته وُ آرام
گام برمیدارم،
راه ِ خودم را میورم وُ
نفسهای عمیقی نمیکشم،
نباید مزاحم ِ این درختان بشوم،
این جنگل ِ پیر
ساعتیست که از همهمهی این شهر ِ شلوغ،
از صدای اره، بریدن وُ بردن رهایی یافته،
در خواب ِ خوشی فرو رفته است.
باید مراقب باشم
شاید این پیر ِ بیپناه
رویای گَوزن وُ پرنده وُ آبشارهایی را میبیند
که همبازی ِ دوران ِ کودکیاش بودند
دوستانی که وقت ِ بیداری
هرگز ملاقاتشان نمیکند
هرگز به خاطرشان نمیآورد.
●چهارشنبه 13 خرداد1388حسن اسماعیل زاده
|
