کراواتِ سیاست وُ عمامهی آخوندی
سیاستِ شما، عین ِ دیانت شماست.
پ.ن: برای روز ِ قدس،
دستمال به دست گرفتهاید وُ دنبال ِ رفسنجانی میدوید؟
کسی نمیآید برایتان شعار بدهد؟
سیاستِ شما، عین ِ دیانت شماست.
پ.ن: برای روز ِ قدس،
دستمال به دست گرفتهاید وُ دنبال ِ رفسنجانی میدوید؟
کسی نمیآید برایتان شعار بدهد؟
غیر از عادل فردوسیپور هر کَس ِ دیگری که در صدا و سیمای ایران کار میکند؛ ترسو، دروغگو و خیانتکار است.
قرآنها را بر سَر ِ نیزه میبینید؟
با معاویه کاری نداشته باشید،
عمروعاص را پیدا کنید،
ببینید؛ از ترس، لخت وُ عور، کجا ایستاده،
با سپاهیانش هم درگیر نشوید
اینان به "علی" هم که بپیوندند، خوارج میشوند.
صدای مالک اشتر را میشنوید؟
فریاد میزند که: پیروزی نزدیک است.
دنیا
از کاوهها خالی نیست،
مارشانهها،
از خمینیها تُهی نشده،
به دامانمان تهمت ببندید
جایی سیاوشی هست هنوز
که از هرم ِ آتش، پاک وُ سالم گذر کند.
ادامه دهید؛
ظلم کنید،
زنده به گورمان کنید
وَ نطقهای غرایی در رسای عدالت سَر دهید.
تهدید کنید،
یا کاسهای در دست بگیرید وُ ترحم گدایی کنید.
خسته که شدید،
آمادهی درو باشید؛
بادهایی که کاشتهاید
دیگر به طوفان بدل شدهاند.
همین انسان با اون همه سابقه ، تو مناجات نامه اش - یکی از عاشقانه ترین حرف های یه مخلوق با خالقه که میشه به زبان آورد یا با کلمات بیان کرد - میگه :
مولای یا مولای ، تو عزیزی و من ذلیل ، آیا رحم کند ذلیل را جز عزیز ؟
مولای یا مولای ، تو بزرگی و من حقیر ، آیا رحم کند حقیر را جز بزرگ ؟
مولای یا مولای ، تو بخشنده ای و من بخیل ، آیا رحم کند بخیل را جز بخشنده ؟
مولای یا مولای ، تو راهنما ای و من گمراه ، آیا رحم کند گمراه را جز راهنما ؟
مولای یا مولای ، تو بخشنده ای و من گناه کار ، آیا رحم کند گناه کار را جز بخشنده ؟
شریعتی حق داشت که بگه :
برادر ، چراغ ها را باید روشن کرد
من از تو برای طلوع بی تاب ترم
بگذار این مذهب جادو ، در روشنی بمیرد
تا " مذهب وحی " را ببینیم
چهره ی " علی " در روشنا یی زیبا و خدایی است
به تو و من - بی مذهب و مذهبی – هر دو
علی را در تاریکی نشان داده اند .
هیچ کس " علی " را نشناخت...
خلاص....
همه ی ما ، به درستی میشه گفت که همه ی ما ، به دنبال آرامش هستم ، دنبال یه گمشده می گردیم که این تلاطم درونمون رو آروم کنه ، دم به دم یه ولوله سمت چپ سینه ی ماست که ما رو به تکا پو وا می داره ، دنبال هر چی میریم فقط برا چند روز یا نهایت دو سه هفته ارضامون می کنه ، باز دوباره همون آشفتگی ، همون حس عجیب ، همون در به دری میاد سراغت و باز همه چی از نو شروع میشه ، هی می گردی ببینی چی می تونه سر پوش بزاره روی این بی ثباتی چی می تونه از شر این حس آزادت کنه حسی که کم مونده خفت کنه ، کم مونده همه ی وجودت رو بگیره
هر انسانی هم آرامش رو در یه چیز پیدا می کنه :
یکی فکر می کنه با ازدواج به این آرامش میرسه ، با دوست داشتن کسی ، با یکی شدن با کسی
یکی هم با طلاق ، با جدا شدن از غیر خودش ، با راحت شدن فکرش از دیگری
کسی بدن سازی کار می کنه و با یه هالتر هفتاد کیلویی پرس میزنه ، جالب این که زیر این فشار احساس آرامش می کنه
یه نفر دیگه هم خیال می کنه ورزش نمی تونه بهش کمک کنه ، دنبال چیز دیگه ای می گرده که آرومش کنه یه چیزی مثل خواب
بعضی ها تو کتاب ها دنبال آرامش می گردن با خوندن رمان ، شعر و انواع و اقسام کتاب ، روزنامه ، مجله یا اگه کلی بگم تو کلمه
هستن کسانی که به کتاب علاقه ندارن و آرامش رو در دیدن یه فیلم میبینن ، با شنیدن یه موزیک خوب در پی به دست آوردنش هستن
دیگری با خوردن آرام بخش دنبال آرامش میگرده ، به کمک روانپزشک نیاز داره ، به مشاوره احتیاج داره ، نفری هم با مخدر با می با سیگار یا شاید با یه گل گاو زبون ، با یه عرق شاطره ، با یه لیوان گلاب
مردمی فکر می کنن با سفر به یک منطقه ی خوش آب و هوا و گشتن تو جنگل به آرامش میرسن
جمعی هم تو دل کویر تو شب کویر تو ستاره های شب کویر دنبالش می گردن
گروهی خیال می کنن با کار کردن به آرمش به آسودگی میرسن
تعدادی با بیکاری در به در دنبال آرامشن
امتی با وصل شدن به خدا و معنویت و امام و پیامبر در جستجوی آرامشن
جماعتی با آزاد بودن از همه چی با بی دینی با بی خیالی
عده ای با سکوت
خلقی با صدا با داد با هوار
ولی تو هر چیزی که دنبالش بگردیم بهش نمی رسیم انگار یه جستجوی بی پایانه انگار یه سرگشتگی ابدی باشه شاید واژه ی مناسبش در به دری باشه ، حتی اسمش رو تنوع طلبی هم نمیشه گذاشت ، نمیشه گفت که چون بشر تنوع طلبه این درد عجیب تو جونش افتاده .
سفر بی پایان جستجو را کجا اتمام است کجا پایان است ؟
شاید بهشت
شاید بهشت
شاید بهشت
نظر شما چیه ؟ / آرامش کجاست ؟ / تا حالا دنبالش گشتی ؟
پ . ن اول : می دونم ٬ ولی قول میدم هفته ی دیگه حتماً شعری رو که در موردش گفتم ٬ بنویسم ٬ قول میدم
پ . ن دوم : قول دادم دیگه
پ . ن سوم : هفته ی دیگه ٬ ایشاا... وقتی شعر رو نوشتم ٬ متوجه میشید که ارزشش رو داشت
پ . ن چهارم : پدرم می گفت انتظار اتفاق ار خود اتفاق شیرین تره