عدالت، روی دستها تشییع میشود...
مشت میکوبم بر در / پنجه میسایم بر پنجرهها / من دچار ِ خفقانم، خفقان / من به تنگ آمدهام از همه چیز / بگذارید هواری بزنم / آی / با شما هستم / این درها را باز کنید / من به دنبال ِ فضایی میگردم / لب ِ بامی / سر ِ کوهی / دل ِ صحرایی / که در آنجا نفسی تازه کنم / آه / میخواهم فریاد بلندی بکشم / که صدایم به شما هم برسد / من هوارم را سر خواهم داد / چارهی درد ِ مرا باید این داد کند / از شما خفتهی چند / چه کسی میآید با من فریاد کند؟
"فریدون مشیری"
●سه شنبه 26 خرداد1388حسن اسماعیل زاده
|
