تو خود حجابِ خودی، یا: آخرین جملههای یک شاعر
شعرم
.
.
.
راز ِ کوچکیست،
چیزی از آن
به شما نمیگویم.
شعرم
.
.
.
راز ِ کوچکیست،
چیزی از آن
به شما نمیگویم.
آسمان رُو به آینه گفت:
خستهام از قفس،
برایم کمی پرنده بیاوَر
وَ بادبادک.
آینه پاسخ داد:
آه از نظام ِ سنگ
وقتی که صادقی...
خدا رحمت کند رَفتِگانتان را
مادربزرگِ شوخطبعی داشتم
که بهترین همبازی ِ دوران ِ کودکیام بود،
همیشه مرا
گالیور یا
جوجه اردکِ زشت خطاب میکرد.
مادربزرگم به آسمانها رفت، من بزرگ شدم
وَ هیچ وقت به قوی سفید وُ زیبایی بدل نشدم
در عوض سالهاست تنهایی گالیور
در سرزمین ِ لیلیپوتها را
درک کردهام.
جیبهایم
جای دنجیست
فرو میکنم در آنها
دستهای تنهاییاَم را.
●
پرندهها
بال بال نمیزنند،
چرا به کودکانشان
راه رفتن روی زمین را یاد میدهند؟
●
اینجا چیزی کَم است
چیزی گُم شده است،
دیگر نمیتوانم پرواز کنم،
دستهایم دیگر با یک تکان
به بال بدل نمیشوند،
چیزی که کودکان با گریه جُست و جویش میکنند،
وَ سالخوردهگان شرمگین سَرشان را به زیر میاندازند،
کوچ کرده است از اینجا؛
آسمان...
آرزوهایم
.
.
.
آه
رازهای قدیمی ِ
پنهان ِ در سینهام.
این رَدِ پای
جا مانده بر ساحل،
بر شهر، کوچه وُ خیابان،
بر ایستگاه وُ اسکله،
بر جانت،
اثر ِ کسیست که نمیشناسیاش.
شاید به همین خاطر است که؛
شب وُ روز،
خواب وُ بیدار،
تاریک وُ روشن،
با دستهای خالی،
شهر وُ ساحل وُ ایستگاه وُ اسکله را
زیر وُ رو میکنی.
قدم به قدم
کولهبار ِ آرزوهایت را بر دوش میکشی وُ
دنبال ِ کَسی میگردی
که نمیدانی کیست...
باید معظمله را به خانهی سالمندان سپرد.
شاید وقت ِ آن رسیده که کمی جسور باشیم، تمام ِ شجاعتمان را جمع کنیم، به عواقب ِ کار نیندیشیم و از سران ِ حکومت سوال کنیم:
دو، دو تا؟
غیر از عادل فردوسیپور هر کَس ِ دیگری که در صدا و سیمای ایران کار میکند؛ ترسو، دروغگو و خیانتکار است.
قرآنها را بر سَر ِ نیزه میبینید؟
با معاویه کاری نداشته باشید،
عمروعاص را پیدا کنید،
ببینید؛ از ترس، لخت وُ عور، کجا ایستاده،
با سپاهیانش هم درگیر نشوید
اینان به "علی" هم که بپیوندند، خوارج میشوند.
صدای مالک اشتر را میشنوید؟
فریاد میزند که: پیروزی نزدیک است.