تبليغاتX
کاهوسکنجبین







کاهوسکنجبین

خرداد همیشه ماهِ سرنوشت سازی برای ایران بوده است


دنیا
از کاوه‌ها خالی نیست،
مارشانه‌ها،

از خمینی‌ها تُهی نشده،

به دامانمان تهمت ببندید
جایی سیاوشی هست هنوز
که از هرم ِ آتش، پاک وُ سالم گذر کند.

ادامه دهید؛
ظلم کنید،
زنده به گورمان کنید
وَ نطق‌های غرایی در رسای عدالت سَر دهید.

تهدید کنید،
یا کاسه‌ای در دست بگیرید وُ ترحم گدایی کنید.

خسته که شدید،
آماده‌ی درو باشید؛
بادهایی که کاشته‌اید
دیگر به طوفان بدل شده‌اند.

شنبه 30 خرداد138810:39حسن اسماعیل زاده |

عدالت، روی دست‌ها تشییع می‌شود...


مشت می‌کوبم بر در / پنجه می‌سایم بر پنجره‌ها / من دچار ِ خفقانم، خفقان / من به تنگ آمده‌ام از همه چیز / بگذارید هواری بزنم / آی / با شما هستم / این درها را باز کنید / من به دنبال ِ فضایی می‌گردم / لب ِ بامی / سر ِ کوهی / دل ِ صحرایی / که در آن‌جا نفسی تازه کنم / آه / می‌خواهم فریاد بلندی بکشم / که صدایم به شما هم برسد / من هوارم را سر خواهم داد / چاره‌ی درد ِ مرا باید این داد کند / از شما خفته‌ی چند / چه کسی می‌آید با من فریاد کند؟

"فریدون مشیری"

سه شنبه 26 خرداد138823:34حسن اسماعیل زاده |

شما چند نفرید؟


 در ایران:
اگر یک نفر باشد و تک؛ ج.ق می‌زند،
اگر دو نفر باشند و جفت؛ س.ک.س خواهند داشت،
اگر سه نفر باشند و بیشتر؛ بحث ِ سیاسی می‌کنند.

جمعه 22 خرداد13889:46حسن اسماعیل زاده |

تضعیفِ روحیه‌ی دشمن

چه‌قدر "سید" زیاد شده این روزها...

سه شنبه 19 خرداد138810:27حسن اسماعیل زاده |

آقای دکتر به دادم برس

اول باور نمی‌کردم که؛
احمدی‌نژاد یک نمونه باشد

ولی همه می‌گویند: او یک نمونه است

پدربزرگ و همسایه‌ها این نکته را تایید می‌کنند
غریبه و آشنا هم به نمونه بودن او اقرار،

حالا ایمان دارم او یک نمونه است،

از شما خواهش می‌کنم هر چه زودتر
او را به آزمایشگاه تحویل بدهید.

 پ.ن: با تشکر از اکبر اکسیر.

شنبه 16 خرداد138815:7حسن اسماعیل زاده |

هیس

آهسته وُ آرام
گام برمی‌دارم،

راه ِ خودم را می‌ورم وُ
نفس‌های عمیقی نمی‌کشم،

نباید مزاحم ِ این درختان بشوم،

این جنگل ِ پیر
ساعتی‌ست که از همهمه‌ی این شهر ِ شلوغ،
از صدای اره، بریدن وُ بردن رهایی یافته،
در خواب ِ خوشی فرو رفته است.

باید مراقب باشم
شاید این پیر ِ بی‌پناه
رویای گَوزن وُ پرنده وُ آبشارهایی را می‌بیند
که هم‌بازی ِ دوران ِ کودکی‌اش بودند

دوستانی که وقت ِ بیداری
هرگز ملاقاتشان نمی‌کند
هرگز به خاطرشان نمی‌آورد.

چهارشنبه 13 خرداد138812:53حسن اسماعیل زاده |

خودکفایی


آردِ خوبی است، به آسیاب ببرید.
دوشنبه 11 خرداد138814:49حسن اسماعیل زاده |

داستانِ نورِ کوچکِ من


نوری
انتهای جاده‌ای پَرت وُ ناهموار
خودنمایی می‌کند.
کفش‌هایم را از پاهایم می‌کَنم،
تا تاول‌هایش هوایی بخورد،
نفسی که تازه کردم؛
بندِ کفش‌هایم را محکم می‌بندم،
راه را رفیق ِ خود می‌کنم وُ
رَدِ سُوسُوی نور را می‌گیرم.
باید بروم، باید پیدایش کنم،
تا فرصت است، تا زمان را از دست نداده‌ام...
صبح با تابش ِ اولین ذره‌ی خورشید؛
دیگر نه از سُوسُوی نور ِ کوچک ِ من اثری‌ست
نه از راه وُ بی‌راهه‌هایی که رفیق ِ راهم بودند،
من به همین نور ِ کوچک دل خوش کرده‌ام
به درخشش وُ خودنمایی‌اش
که می‌تابد وُ پیش ِ پایم را روشن می‌کند،
نه، من احتیاجی به خورشیدِ گرم وُ گیرا وُ درخشان ندارم
خورشیدی که شب‌ها از ترس ِ نبودنش
کورمال کورمال راه بروم یا به ماه پناه ببرم
من وَ نور ِ کوچک‌ام؛
از پس ِ تمام تاریکی‌ها بَر می‌آییم.
باید بروم، ‌باید عجله کنم، باید قدر ِ این سیاهی ِ شب را بدانم،
باید تاریکی‌اش را سپاس بگویم؛
که با احاطه‌اش، به نور ِ کوچک ِ من جان ِ تازه‌ای بخشیدَست.

شنبه 9 خرداد138811:37حسن اسماعیل زاده |

قنداق اسلحه، قنداق کودک


احساس ِ عجیبی دارم؛
از زایمان ِ شعری تازه باز می‌گردم
که قابله‌ای پیر وُ کار کُشته،
پس از چند ساعت تقلا،
از ذهن ِ باد کرده‌ام بیرون کشیده است،
بیا بنشین زیر ِ لب؛
این شعر ِ نو رسیده را زمزمه کنیم،
بیا در گوش‌هایش اذان وُ اقامه بگو،
شاید قدمی مبارک داشته باشد برایمان،
شاید عصای دستمان بشود در آینده.
چهارشنبه 6 خرداد138811:0حسن اسماعیل زاده |

چه کسی را به‌وسیله‌ی چه کسی می‌شناسید؟


+ این میر حسین کی هست حالا، که نامزدِ ریاست حمهوری شده؟
- شوهر ِ زهرا رهنورد ِ
دوشنبه 4 خرداد138817:30حسن اسماعیل زاده |

به آقای احمدی‌نژاد (با يک دنيا تاسف)

ق.ن: اصل ِ خبر این‌جا: به آقای احمدی‌نژاد (با یک دنیا تاسف)

كتاب شعر يك بشقاب شعار و سالاد وصل بدون ذكر دليلي، امروز از سوي جناب آقاي طاهري يكي از مسئولان بخش كارشناسي كتاب وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، بعد از پنج ماه معطلي غير مجاز اعلام شد. اين نامه‌ي سرگشاده، فوران خودسانسور‌ شده‌ي آن چيزي است كه در اين چهار سال بر من رفته؛ از همه‌ي دوستان، همه‌ي آن‌ها كه خواننده‌ي من هستند و همه‌ي‌ آن‌هايي كه از وضعيت امروز جامعه‌مان خسته و پريشانند، عاجزانه تقاضا مي‌كنم كه اين نامه را منتشر كنند.و اندكي مرا مرهم باشند.


به آقاي دكتر محمود احمدي‌نژاد

رياست  جمهوري اسلامي ايران؛

 
اگر چه شايد براي شما مهم نباشد، اما من قطعا به شما راي نخواهم داد. جواني كه هنوز به بيست و پنجمين سال حياتش نرسيده و در دولت شما كه اوج جوانيش بوده، بيشمار، تعارض و تناقض و فساد اخلاقي ديده است؛ ديد‌ه‌ام. اگرچه شما را شخصا انسان مومني مي‌دانم. اما دين شما، امروز از بين مي‌رود،‌ وقتي كشوري كه زير نظر شما اداره مي‌شود، اينچنين آشفته و مريض و بيمار است. از اتفاقات بد و ناميمون اقتصادي كه در اين چهار سال رخ داده است، مي‌گذرم؛ اگرچه به عنوان يك جوان، در آستانه‌ي ازدواجم،‌آنقدر متحمل فشار گشته‌ام كه روزها و شب‌هايم را گم كردم و قلمم را به كاسبي قرض دادم و به جاي حرف كتاب نوشتن حرف حساب مي‌نويسم.

  اين فشاري كه با تورم بيست و پنج درصدي به قشر ضعيف جامعه وارد آورديد و با يك تفكر قبيله‌اي، گفتمان محاوره‌اي و عوام پسند، سياست‌هاي پوچ و زودگذرِ عبث؛ رياست جمهوري اسلامي ايران را بر عهده داشتيد. شما كه با اين‌همه مدعا به صحنه‌ي انتخابات سال هشتاد و چهار آمديد، و من اگرچه در دور اول به تفكر دكتر معين راي دادم. اما در دور دوم جواني وشعارهاي نوي شما را انتخاب كردم و امروز پشيمانم. به غايت پشيمان و اين پشيماني سودي ندارد، هيچ سودي!

جناب آقاي دكتر محمود احمدي‌نژاد، من مي‌نويسم؛ دومين كتابم اين روزها در حال انتشار است، كتابي هشتاد صفحه‌اي با بيست و اندي مورد اصلاحي و حالا سومين كتابم: يك بشقاب شعار و سالا وصل. مجموعه شعري كه از ديماه هشتاد و هفت به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي رفت و امروز در خردادماه هشتاد و هشت، غير مجاز اعلام شد و اين اعلام شفاهي بدون ابلاغ رسمي و يا سندي بوده است. آقاي دكتر، تا به حال به شباهت مفرط گشت‌هاي ارشاد نيروي انتظامي و وزارت ارشاد متبوعتان توجه كرده‌ايد؟ آيا تا بحال كتاب‌هاي منتشر شده در اين چند سال حكومت كم فراز و پر نشيبتان را ملاحظه نموده‌ايد؟ قطعا خير، شما روزي هجده تا بيست ساعت كار مي‌كنيد و اين دليلش بي اعتمادي به سايرين و مشورت نجستن از ديگران است. شما خودتان را امروز در جايگاه رياست جمهوري، مرد تراز اول و اصلح مي‌دانيد، در حاليكه شجاعت سپردن كاري را به زيردست‌هايتان نداريد، شمايي كه امروز، اوج غرورتان زيبنده‌ي گفتارتان شده است. شمايي كه در دوره‌ي رياست جمهوري آيت‌ا... هاشمي رفسنجاني، استاندار اردبيل بوديد و حتما فراموش نمي‌كنيد با چه خضوع و خشوعي در برابر ايشان رفتار كرديد، دست به سينه بوديد و ايشان را بارها و بارها سردار سازندگي ناميده‌ايد و  امروز ايشان را تلويحا سردسته‌ي مافياي ايران مي‌ناميد! حب قدرت چه مي‌كند آقاي دكتر؟

در دولت شما، فيلمي مانندِ  نقاب(ساخته‌ِي كاظم راست‌گفتار) به پرده‌ي سينماها مي‌رود، چارچنگولي(ساخته‌ي ابراهيم وحيد‌زاده) فروش فراواني مي‌كند( پيشنهاد مي‌كنم اين فيلم را حتما ببينيد، خصوصا چند سكانسي كه پيرامون غسل شخصيت افراطي فيلم است.) و فيلمي مانند سنتوري(ساخته‌ي داريوش مهرجويي) ، فيلم‌هاي جعفرپناهي و بهمن قبادي، توقيف و پخش و اكرانشان ممنوع اعلام مي‌شود. دوره‌اي كه مسعود ده‌نمكي در آن دو فيلم ميلياردي مي‌سازد و مردم مي‌خندند و اگر هر كسي جز مسعودخان بود، قطعا اجازه‌ي ساختن چنين اثري را نمي‌يافت.(حضور جناب صفار، هنگام ساختن اخراجي‌هاي نخست،‌را ساير كارگردانان كاركشته فراموش نمي‌كنند)

آقاي دكتر محمود احمدي نژاد كه روزانه ساعت‌ها كار مي‌كنيد و دنبال انرژي هسته‌اي هستيد و سخنراني‌هايتان در دانشگاه كلمبيا و كنفرانس ژنو را برگ زرين رياست جمهوريتان مي‌دانيد؛  من قطعا به شما راي نمي‌دهم، زيرا انقدر برخورد دوگانه و بيگانه در دولت شما،‌مخصوصا وزارت گشت‌هاي ارشاد ديده‌ام كه وقت غير مجاز شدن يك بشقاب شعار و سالاد وصل فقط خنديدم.

جناب دكتر، به جرج بوش در عراق كفش پرتاب كردند و به شما در ژنو دماغ دلقكي. كاري به حق يا ناحق بودن موضوع ندارم. اما از چشم‌ مردم جهان، كه حب و بغضي به شما و رئيس جمهور سابق ايالات متحده ندارند، ديدن اين دو اتفاق، چه تمايزي را در ذهنشان مي‌انجامد؟ چه تفاوتي را حاصل مي‌آيد؟ جز اين كه هر دوي شما توهين شده و منفور هستيد.-خوشبينانه- شما براي عده‌ي قليلي و او براي عده‌ي كثيري.

 

آقاي احمدي‌نژاد، وزارت فرهنگ شما، كه كاملا فرهنگ را دولتي عرضه مي‌كند. كتاب يك جوان بيست و چند ساله را غيرمجاز اعلام كرده كه امروز اميدش انتشار آثارش در وطن خويش است. من نمي‌دانم ميزان جواز براي انتشار آثار چيست، ‌اما اين را خوب مي‌دانم، كتاب‌هاي داستاني و شعر را كه ناشران قدرتمند به چاپ رسانده‌اند، از كتاب شعر من خيلي تند‌تر، زننده‌تر و عريان‌تر بوده است. كتاب‌هايي كه فاقد الفاظ و محتواي چندان خوب و نيكويي هستند و البته كه مدام تجديد چاپ مي‌شوند!

آقاي احمدي نژاد من به شما و دولت دم دمي مزاجتان، كه گاهي از سوراخ يك سوزن داخل مي‌شود و گاه از در دروازه نه، به شما كه هميشه در سفر هستيد و وقت سرخاراندن نداريد. به شمايي كه ادعاي معرفي مافياي نفتي را داشتيد، اما يا جرات نداشتيد و يا موضوع از اساس نبود. به شما كه حجاب دختران را مسئله‌ي كشور نمي‌دانستيد و گشت ارشاد را با اين وضع خوف‌وار حمايت كرديد. به شما كه به جاي آوردن نفت بر سر سفره‌مان، مقروض شدن و افسردگي‌هاي آنچناني را آورده‌ايد. به شما كه انرژي هسته‌اي و خيلي از اتفاقات ديگر را فقط بنام خودتان مي‌دانيد و (هزار گزاره‌ي ديگر)............ من قطعا به شما راي نخواهم داد. چون يك جوان نو انديشم و براي نوشته‌ها و شعرهايم خيلي بيشتر از رياست شما ارزش قائلم.

آقاي معلم سابق و رئيس جمهور امروز، اين هرج و مرجي فرهنگي جامعه‌ي امروز ما را ديگران سابق و خصوصا شما مسئوليد؛ كتاب‌هايي كه نبايد منتشر شوند و مي‌شوند و آثار آن‌ها كه مانند من بي‌قدرتند به سادگي يك لبخند،غيرمجاز مي‌شوند.

آقاي محموداحمدي‌نژاد، رئيس‌جمهور گهگاه مردمي، كارهاي خوب و محسنات شما را زير سئوال نمي‌برم، اما قطعا به شما راي نخواهم داد، چون نه مدير مدبري هستيد و نه يك سياستمدار كاربلد. نه درد واقعي جامعه را مي‌بينيد و نه طرحي براي علاج آن داريد!

 به آقاي صفار هرندي سلام مرا برسانيد و بگوييد: اوضاع ارشاد و ارشادشوندگان چگونه است؟ به آقاي صفار بگوييد: چه قدر نويسنده‌ي نوانديش و دگرانديش با شما موافق است؟ و چقدر سانسور؟ سانسور و سانسور در كشوري كه داعيه‌ي آزادي مردمان و متفكران را دارد؟

 جناب آقاي دكتر احمدي نژاد من قطعا به شما راي نخواهم داد و شما و دولتتان را نخواهم بخشيد. نه به قصد و انگيزه‌ا‌ي سياسي، نه.(چون سياست خيلي جلوتر از اين بحث‌هاي پيش روي ماست) فقط بخاطر اتفاقاتي كه در اين چهار سال رخ داده است. بخاطر كشتن حس نوشتن و تصيميمم براي ترك كردن كشورم. انگار بايد اين روزها فرهنگ را غيرمجاز منتشر كرد تا صداي آنكه صاحب اثر است به طالبان حقيقي فرهنگ برسد. من شما و دولتتان را نخواهم بخشيد، مانند تمام هم‌سالان و هم‌دوره‌هايم كه عده‌شان كم نيستند و شما بايد روزي پاسخ‌گو باشيد.

و در آخر از شما عاجزانه مي‌خواهم، اگر در انتخابات پيروز نشديد و مطلع شديد كه در چند ماه بعد وقتتان آزاد است و فراغت‌بالتان بيشتر، در فاصله‌ي انتخابات تا تحويل دولت، به برادر بزرگوارتان(!) جناب صفار بگوييد. يك نسخه از كتاب شعر يك بشقاب شعار و سالاد وصل  بنده را به شما بدهد، تا در آرامش پس از كارتان، آن را ورق بزنيد. و اگر در اين مسند باقي مانديد، آن را بگيريد و در كتابخانه‌تان بگذاريد تا چهار سال بعد، آن وقت كه ديگر هيچ كدام نمي‌دانيم چيستيم و كيستيم و كجاييم، اگر تواني بود آن را مطالعه نماييد.

آقاي محمود احمدي‌نژاد من  قطعا به شما راي نخواهم داد و از حقم در پيشگاه حضرت حق نخواهم گذشت. و شما را دعوت مي‌كنم به يكي از شعرهاي كتاب يك‌بشقاب شعار و سالاد وصل:

 

ما را به چه کار،

بر سریر قدرت نشسته باشد ماه؟

مگر نور نافی انهار بهشتی است؟

 

بر بلندای کوه

در قرابت غربت انگیز ما با چراغ آسمان: ماه

آه کشیدن از قهقرای این تن مسکوت،

یک فعل پاينده است زیرا؛

 

.......... مگر عبد بودن، عین عیون بی نا نیست؟

مگر نور در نهایت ماده جا خشک نکرده است؟

مگر اطراقگه پادشاهان، فرای فرودستی نیست؟

 

و اگر به جای پای آدم روی ماه پا بگذاریم

به شکست قهر تربت شاه

توهین نکرده ایم. قسم که توهین نکرده ایم.

 

چقدر وهم آلود

شالوده ی هستی به یک بازتاب در شب

می شورد و از فاعل نور می گذرد.....

 

ما را به چکار، پی خورشید نرفتن و به ماه

راضی ماندن؟

 

آدمیان از هراس شبِ ظلمت

قمر را قادر خود کردند و آسمان به دستور او

روز نمی شود هرگز.

ماه بر سریر قدرت نشسته

و آدمیان در چکاد بلند، بی دست،پا می کوبند

                                         -به امید رضایت راوی نورِ هور.-

 

ما را به چکار،

وقتی در زیر شعله ی فانوس هم

می شود خط نوشت

خط زد

و به خطوط طویل آفرینش تفکر نمود.

ما را به چکار،

حزن کودکان در حسرت

شهوت  نور؟

 

ما را به چکار مرگ مدعوین خورشیدی

رشوه خواری تبعیدی و تعطیلی کوچه‌های دبستان،

 اوج نوميدي!

همه در خواب شب و شب مستدام........ .

 

یکی می گوید:

" بند خورشید در دست کوتاه ماه

و آدميان کوچک و خرد، هنوز گم، در خواب شیرین شاه؛"

و

سیل فقر  بر ستیغ کوه، آگاه.

 

ما را به چکار؟ شما را به چكار،

بر سریر قدرت نشسته باشد ماه؟

 

 پ.ن 1: در اين رقعه، نام چند تن از اهالي هنر را نام بردم كه قصدم به هيچ وجه جسارت به آنان نبوده و نخواهد بود.

پ.ن2: اين نامه به منزله‌ي يك خودكشي كاري است، اما دوستان و صاحبان قدرت بدانند، محافظه‌كاري ديگر علاجي براي درد من نخواهد بود و بايد فرياد زد و داد خواست. اما به كجا؟

 

 
اميررضا مافي/ دوم خردادماه 1388/ تهران.

یکشنبه 3 خرداد138812:1حسن اسماعیل زاده |

همه مدل، همه سایز

ق.ن۱: لطف بفرمایید و سر به سمت چپ بچرخانید، شاید جمله‌ی "به زودی به این‌جا می‌روم" توجه‌ی شما را جلب کرد.
ق.ن۲: گُل‌چینی از نوشته‌های صدو‌چهل حرفی ِ من:


ایمان داشته باشید؛ بیشترین کلماتی که توسط کاربران ِ ایرانی توییت می‌شوند، واژه‌های پُرمعنایی چون "گشنمه، برم غذا بخورم و رفتم بخوابم" است.

مُلّا رُو به حسنی کرد و گفت: جمعه که به مکتب آمدی، جای دفتر ِ حساب، چند تا از تَرکه‌های انار ِ باغ ِ پدرت را با خودت بیاور.

خدایا بیا یه بده بستون باهم داشته باشیم: تو نذار این محمود رای بیاره، من هم قول می‌دم چهارسال نمازم رو ترک نکم، تازه روزه‌ی مستحب هم می‌گیرم.

حسنی به منظور ِ بیان اعتراض خود و اینکه به همه نشان دهد مُلّا مکتب‌خانه رابه شکنجه‌گاه تبدیل کرده است گفت: از این پس جمعه‌ها هم به مکتب نمی‌روم.

می‌آی باند بازی؟

مرغی را که اذان می‌گوید سَر می‌بُرند، سَر...

دوستانی که در زمان ِ احتیاج پشتت را خالی می‌کنند، همان بهتر که از اول نباشند...

اگه می‌خوای تُو ایران رانندگی کنی به دو نکته توجه داشته باش: 1- همه‌ی راننده‌ها رو مست فرض کن. 2- همه‌ی عابرهای پیاده رو دیوانه.

تُو همه‌چی ِ این مملکت، باند، باندبازی و لابی‌گری، حرف اوّل رو می‌زنه، حتیٰ وبلاگ‌نویسی. این حرفم کاملاً جدی بود.

از بدشانسی داداش هم ندارم تا ازش پول قرض بگیرم، خُب کاملاً واضح و مبرهن است که اگه ازش پول می‌گرفتم دیگه بهش برنمی‌گردوندم...

آره بابا جان، خدا رحمت کنه امواتت رو، زمان ِ خدا بیامرز شاه، البته سن ِ شما که قد نمی‌ده، خوشی و سیری زده بود زیر ِ دل ِ مردم پاشدند...

ببخشید: ما چند سال از دنیا عقبیم؟ کجا زندگی می‌کنی؟ علی‌آبادکتول - ایران، 50 سال از تهران عقبی، 500 سال ِ نوری هم از اروپا، آمریکا، چین، ژاپن و اسراییل.

من: آقا عذر می‌خوام؛ مجله‌ی شعر هم اومده؟ فروشنده: مجله‌ی کُ...س ِ شعر هم اومده! (مستند ِ مستند)


دخترِ ِ عموم سال ِ دیگه میره اول دبستان، دیروز تُو مهدکودکشون براشون جشن ِ فارغ‌ال‌تحصیلی گرفتن، ولی فکر کنم تزش مونده هنوز.

سن ِ بلوغ چهل سالگی ِ .

یه پسر خاله‌ی 3 ساله دارم که به ماتحتش می‌گه: "لاک‌پشت"، گلو درد داشته، رفته آمپول زده، صبح تا حالا با گریه می‌گه: لاک‌پشتم درد می‌کنه...

سه تا پند که آویزه‌ی گوشت کنی: 1-اگه می‌خوای خلافی بکنی، تنها بکن. 2-زن ِ ج...نده صِفات نداره بهش اعتماد نکن. 3-هیچ‌کسی رو بیشتر از دوبار ن...کن.

کجا با این عجله؟ کوچه‌ی علی چپ.

دست به میله و دیواری خطاس، هند ِ گُل هم گل ِ، گُل ِ لایی هم دو تا حسابه.

مراقبین ِ محترم؛ لطفاً اجرای بند ِ "ب"


انتخابات قبلی بعد از رای دادن برا این‌که دستامون رو که تُو استامپ زده بودیم تمیز کنیم؛ یه تیکه موکت ِ  گُنده گذاشته بودن رو میز و می‌گفتن: بمالید به این تمیز می‌شه.

پارادوکس: سواد داری؟ نُچ،نُچ. بی‌سوادی؟ نُچ، نُچ...

تاکسی؛ کلاس ِ جامعه‌شناسی ِ سیار است.

از نخورده بگیر، بده به خورده.

زمان جنگ ایران وعراق اون اهوازی‌ها وخرمشهری‌هایی که باک‌های ماشینشون پر بود تونستند فرارکنند، حالابا این وضع بنزین اگه جنگ بشه هممون مُردیم.

ما نمی‌گیم چرا انقلاب کردید، فقط چرا دیسکوها رو بستید؟ چرا کراوات رو ممنوع کردید؟ جاش باید گُل‌گاوزبون بخوریم، یقه آخوندی بپوشیم بریم اعتکاف؟

من نمی‌دونم چرا اسم ِ مرغ عشق رو گذاشتن مرغ عشق، بابا این پرنده یه دهن آوازدرست حسابی هم نمی‌تونه بخونه، عاشق این‌قدر ذلیل؟ عشق این‌قدر لال؟

دیگه ندیده بودیم؛ برا دادن هم روز شمار بزارن.

انشاا... که خدا به همتون یکی یه اتاق ِ پُشت به قبله بده، تا زمستون‌ها از سرما توش بلرزید، تابستون‌ها هم ازفرط ِ گرما برشته شید.

آخه بدبختی این‌جاست که؛ چه رای بدی، چه رای ندی، بعداً جاش درد می‌گیره.

نه خدا وکیلی، ازدواج‌های قدیم که طرف می‌رفت خواستگاری بدون اینکه تا حالا دختر رو دیده باشه یا بشناسه، با ازدواج‌های اینترنتی حالا چه توفیری داره؟

جمعه 1 خرداد138815:17حسن اسماعیل زاده |