كتاب شعر يك بشقاب شعار و سالاد وصل بدون ذكر دليلي، امروز از سوي جناب آقاي طاهري يكي از مسئولان بخش كارشناسي كتاب وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، بعد از پنج ماه معطلي غير مجاز اعلام شد. اين نامهي سرگشاده، فوران خودسانسور شدهي آن چيزي است كه در اين چهار سال بر من رفته؛ از همهي دوستان، همهي آنها كه خوانندهي من هستند و همهي آنهايي كه از وضعيت امروز جامعهمان خسته و پريشانند، عاجزانه تقاضا ميكنم كه اين نامه را منتشر كنند.و اندكي مرا مرهم باشند.
به آقاي دكتر محمود احمدينژاد
رياست جمهوري اسلامي ايران؛
اگر چه شايد براي شما مهم نباشد، اما من قطعا به شما راي نخواهم داد. جواني كه هنوز به بيست و پنجمين سال حياتش نرسيده و در دولت شما كه اوج جوانيش بوده، بيشمار، تعارض و تناقض و فساد اخلاقي ديده است؛ ديدهام. اگرچه شما را شخصا انسان مومني ميدانم. اما دين شما، امروز از بين ميرود، وقتي كشوري كه زير نظر شما اداره ميشود، اينچنين آشفته و مريض و بيمار است. از اتفاقات بد و ناميمون اقتصادي كه در اين چهار سال رخ داده است، ميگذرم؛ اگرچه به عنوان يك جوان، در آستانهي ازدواجم،آنقدر متحمل فشار گشتهام كه روزها و شبهايم را گم كردم و قلمم را به كاسبي قرض دادم و به جاي حرف كتاب نوشتن حرف حساب مينويسم.
اين فشاري كه با تورم بيست و پنج درصدي به قشر ضعيف جامعه وارد آورديد و با يك تفكر قبيلهاي، گفتمان محاورهاي و عوام پسند، سياستهاي پوچ و زودگذرِ عبث؛ رياست جمهوري اسلامي ايران را بر عهده داشتيد. شما كه با اينهمه مدعا به صحنهي انتخابات سال هشتاد و چهار آمديد، و من اگرچه در دور اول به تفكر دكتر معين راي دادم. اما در دور دوم جواني وشعارهاي نوي شما را انتخاب كردم و امروز پشيمانم. به غايت پشيمان و اين پشيماني سودي ندارد، هيچ سودي!
جناب آقاي دكتر محمود احمدينژاد، من مينويسم؛ دومين كتابم اين روزها در حال انتشار است، كتابي هشتاد صفحهاي با بيست و اندي مورد اصلاحي و حالا سومين كتابم: يك بشقاب شعار و سالا وصل. مجموعه شعري كه از ديماه هشتاد و هفت به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي رفت و امروز در خردادماه هشتاد و هشت، غير مجاز اعلام شد و اين اعلام شفاهي بدون ابلاغ رسمي و يا سندي بوده است. آقاي دكتر، تا به حال به شباهت مفرط گشتهاي ارشاد نيروي انتظامي و وزارت ارشاد متبوعتان توجه كردهايد؟ آيا تا بحال كتابهاي منتشر شده در اين چند سال حكومت كم فراز و پر نشيبتان را ملاحظه نمودهايد؟ قطعا خير، شما روزي هجده تا بيست ساعت كار ميكنيد و اين دليلش بي اعتمادي به سايرين و مشورت نجستن از ديگران است. شما خودتان را امروز در جايگاه رياست جمهوري، مرد تراز اول و اصلح ميدانيد، در حاليكه شجاعت سپردن كاري را به زيردستهايتان نداريد، شمايي كه امروز، اوج غرورتان زيبندهي گفتارتان شده است. شمايي كه در دورهي رياست جمهوري آيتا... هاشمي رفسنجاني، استاندار اردبيل بوديد و حتما فراموش نميكنيد با چه خضوع و خشوعي در برابر ايشان رفتار كرديد، دست به سينه بوديد و ايشان را بارها و بارها سردار سازندگي ناميدهايد و امروز ايشان را تلويحا سردستهي مافياي ايران ميناميد! حب قدرت چه ميكند آقاي دكتر؟
در دولت شما، فيلمي مانندِ نقاب(ساختهِي كاظم راستگفتار) به پردهي سينماها ميرود، چارچنگولي(ساختهي ابراهيم وحيدزاده) فروش فراواني ميكند( پيشنهاد ميكنم اين فيلم را حتما ببينيد، خصوصا چند سكانسي كه پيرامون غسل شخصيت افراطي فيلم است.) و فيلمي مانند سنتوري(ساختهي داريوش مهرجويي) ، فيلمهاي جعفرپناهي و بهمن قبادي، توقيف و پخش و اكرانشان ممنوع اعلام ميشود. دورهاي كه مسعود دهنمكي در آن دو فيلم ميلياردي ميسازد و مردم ميخندند و اگر هر كسي جز مسعودخان بود، قطعا اجازهي ساختن چنين اثري را نمييافت.(حضور جناب صفار، هنگام ساختن اخراجيهاي نخست،را ساير كارگردانان كاركشته فراموش نميكنند)
آقاي دكتر محمود احمدي نژاد كه روزانه ساعتها كار ميكنيد و دنبال انرژي هستهاي هستيد و سخنرانيهايتان در دانشگاه كلمبيا و كنفرانس ژنو را برگ زرين رياست جمهوريتان ميدانيد؛ من قطعا به شما راي نميدهم، زيرا انقدر برخورد دوگانه و بيگانه در دولت شما،مخصوصا وزارت گشتهاي ارشاد ديدهام كه وقت غير مجاز شدن يك بشقاب شعار و سالاد وصل فقط خنديدم.
جناب دكتر، به جرج بوش در عراق كفش پرتاب كردند و به شما در ژنو دماغ دلقكي. كاري به حق يا ناحق بودن موضوع ندارم. اما از چشم مردم جهان، كه حب و بغضي به شما و رئيس جمهور سابق ايالات متحده ندارند، ديدن اين دو اتفاق، چه تمايزي را در ذهنشان ميانجامد؟ چه تفاوتي را حاصل ميآيد؟ جز اين كه هر دوي شما توهين شده و منفور هستيد.-خوشبينانه- شما براي عدهي قليلي و او براي عدهي كثيري.
آقاي احمدينژاد، وزارت فرهنگ شما، كه كاملا فرهنگ را دولتي عرضه ميكند. كتاب يك جوان بيست و چند ساله را غيرمجاز اعلام كرده كه امروز اميدش انتشار آثارش در وطن خويش است. من نميدانم ميزان جواز براي انتشار آثار چيست، اما اين را خوب ميدانم، كتابهاي داستاني و شعر را كه ناشران قدرتمند به چاپ رساندهاند، از كتاب شعر من خيلي تندتر، زنندهتر و عريانتر بوده است. كتابهايي كه فاقد الفاظ و محتواي چندان خوب و نيكويي هستند و البته كه مدام تجديد چاپ ميشوند!
آقاي احمدي نژاد من به شما و دولت دم دمي مزاجتان، كه گاهي از سوراخ يك سوزن داخل ميشود و گاه از در دروازه نه، به شما كه هميشه در سفر هستيد و وقت سرخاراندن نداريد. به شمايي كه ادعاي معرفي مافياي نفتي را داشتيد، اما يا جرات نداشتيد و يا موضوع از اساس نبود. به شما كه حجاب دختران را مسئلهي كشور نميدانستيد و گشت ارشاد را با اين وضع خوفوار حمايت كرديد. به شما كه به جاي آوردن نفت بر سر سفرهمان، مقروض شدن و افسردگيهاي آنچناني را آوردهايد. به شما كه انرژي هستهاي و خيلي از اتفاقات ديگر را فقط بنام خودتان ميدانيد و (هزار گزارهي ديگر)............ من قطعا به شما راي نخواهم داد. چون يك جوان نو انديشم و براي نوشتهها و شعرهايم خيلي بيشتر از رياست شما ارزش قائلم.
آقاي معلم سابق و رئيس جمهور امروز، اين هرج و مرجي فرهنگي جامعهي امروز ما را ديگران سابق و خصوصا شما مسئوليد؛ كتابهايي كه نبايد منتشر شوند و ميشوند و آثار آنها كه مانند من بيقدرتند به سادگي يك لبخند،غيرمجاز ميشوند.
آقاي محموداحمدينژاد، رئيسجمهور گهگاه مردمي، كارهاي خوب و محسنات شما را زير سئوال نميبرم، اما قطعا به شما راي نخواهم داد، چون نه مدير مدبري هستيد و نه يك سياستمدار كاربلد. نه درد واقعي جامعه را ميبينيد و نه طرحي براي علاج آن داريد!
به آقاي صفار هرندي سلام مرا برسانيد و بگوييد: اوضاع ارشاد و ارشادشوندگان چگونه است؟ به آقاي صفار بگوييد: چه قدر نويسندهي نوانديش و دگرانديش با شما موافق است؟ و چقدر سانسور؟ سانسور و سانسور در كشوري كه داعيهي آزادي مردمان و متفكران را دارد؟
جناب آقاي دكتر احمدي نژاد من قطعا به شما راي نخواهم داد و شما و دولتتان را نخواهم بخشيد. نه به قصد و انگيزهاي سياسي، نه.(چون سياست خيلي جلوتر از اين بحثهاي پيش روي ماست) فقط بخاطر اتفاقاتي كه در اين چهار سال رخ داده است. بخاطر كشتن حس نوشتن و تصيميمم براي ترك كردن كشورم. انگار بايد اين روزها فرهنگ را غيرمجاز منتشر كرد تا صداي آنكه صاحب اثر است به طالبان حقيقي فرهنگ برسد. من شما و دولتتان را نخواهم بخشيد، مانند تمام همسالان و همدورههايم كه عدهشان كم نيستند و شما بايد روزي پاسخگو باشيد.
و در آخر از شما عاجزانه ميخواهم، اگر در انتخابات پيروز نشديد و مطلع شديد كه در چند ماه بعد وقتتان آزاد است و فراغتبالتان بيشتر، در فاصلهي انتخابات تا تحويل دولت، به برادر بزرگوارتان(!) جناب صفار بگوييد. يك نسخه از كتاب شعر يك بشقاب شعار و سالاد وصل بنده را به شما بدهد، تا در آرامش پس از كارتان، آن را ورق بزنيد. و اگر در اين مسند باقي مانديد، آن را بگيريد و در كتابخانهتان بگذاريد تا چهار سال بعد، آن وقت كه ديگر هيچ كدام نميدانيم چيستيم و كيستيم و كجاييم، اگر تواني بود آن را مطالعه نماييد.
آقاي محمود احمدينژاد من قطعا به شما راي نخواهم داد و از حقم در پيشگاه حضرت حق نخواهم گذشت. و شما را دعوت ميكنم به يكي از شعرهاي كتاب يكبشقاب شعار و سالاد وصل:
ما را به چه کار،
بر سریر قدرت نشسته باشد ماه؟
مگر نور نافی انهار بهشتی است؟
بر بلندای کوه
در قرابت غربت انگیز ما با چراغ آسمان: ماه
آه کشیدن از قهقرای این تن مسکوت،
یک فعل پاينده است زیرا؛
.......... مگر عبد بودن، عین عیون بی نا نیست؟
مگر نور در نهایت ماده جا خشک نکرده است؟
مگر اطراقگه پادشاهان، فرای فرودستی نیست؟
و اگر به جای پای آدم روی ماه پا بگذاریم
به شکست قهر تربت شاه
توهین نکرده ایم. قسم که توهین نکرده ایم.
چقدر وهم آلود
شالوده ی هستی به یک بازتاب در شب
می شورد و از فاعل نور می گذرد.....
ما را به چکار، پی خورشید نرفتن و به ماه
راضی ماندن؟
آدمیان از هراس شبِ ظلمت
قمر را قادر خود کردند و آسمان به دستور او
روز نمی شود هرگز.
ماه بر سریر قدرت نشسته
و آدمیان در چکاد بلند، بی دست،پا می کوبند
-به امید رضایت راوی نورِ هور.-
ما را به چکار،
وقتی در زیر شعله ی فانوس هم
می شود خط نوشت
خط زد
و به خطوط طویل آفرینش تفکر نمود.
ما را به چکار،
حزن کودکان در حسرت
شهوت نور؟
ما را به چکار مرگ مدعوین خورشیدی
رشوه خواری تبعیدی و تعطیلی کوچههای دبستان،
اوج نوميدي!
همه در خواب شب و شب مستدام........ .
یکی می گوید:
" بند خورشید در دست کوتاه ماه
و آدميان کوچک و خرد، هنوز گم، در خواب شیرین شاه؛"
و
سیل فقر بر ستیغ کوه، آگاه.
ما را به چکار؟ شما را به چكار،
بر سریر قدرت نشسته باشد ماه؟
پ.ن 1: در اين رقعه، نام چند تن از اهالي هنر را نام بردم كه قصدم به هيچ وجه جسارت به آنان نبوده و نخواهد بود.
پ.ن2: اين نامه به منزلهي يك خودكشي كاري است، اما دوستان و صاحبان قدرت بدانند، محافظهكاري ديگر علاجي براي درد من نخواهد بود و بايد فرياد زد و داد خواست. اما به كجا؟
اميررضا مافي/ دوم خردادماه 1388/ تهران.