به مسیرت ادامه بده،
به راه وُ بیراهِهایی
که در آن قدم میگذاری بیندیش،
من در انتهای تمام ِ رویاهایت ایستادهام
وَ برایت دستی مزین به دستمالی سفید تکان میدهم،
این جادهها بیرحماند وَ رفیقان ِ نیمهراه،
میترسم گُم بشوی،
میترسم گَُم بشوم...
●
تو نیستی،
من کِهام؟
●سه شنبه 29 اردیبهشت138810:0حسن اسماعیل زاده
|
من امسال روز ِ آخر ِ نمایشگاه را برا خرید ِ کتاب انتخاب کردم، گفتم: احتمالاً خلوتتر است و چون شنبه است و روز ِ آخر، میتوانم راحت کتابهایی را که میخواهم تهیه کنم، همینجوری هم بود، اما دلم از این میسوزد که؛ نمایشگاه جای خرید ِ کتاب نیست، خُب اسمش روُش است دیگر؛ " نمایشگاه"، تُو اینجور نمایشگاهها، در همهی جای دنیا شما با کتاب یا هر محصول دیگری که نمایشگاه بهمنظور ِ آن تشکیل شده است آشنا میشوی و در موردش اطلاعات کسب میکنی بعد مسئول فروش، نزدیکترین فروشگاه به محل ِ زندگی ِ شما را به شما معرفی میکند و شما بدون ِ درد ِسر میتوانید به هدفتان برسید...
حال شما مرا فرض کنید با؛ یک چمدان کتاب، ۱۳،۱۴ساعت زمان برای رفت، و همینقدر برای برگشت، هزینهی سفر، خستگی ِ راه ِ سفر، وقتی که گذاشته میشود، بیخوابی، نمایشگاهی که به فروشگاه بدل شده است و...
با همهی این مشکلات خوشحالم، چون؛ حدود یک ساعت با گروس عبدالملکیان ِ عزیز در مورد ِ شعر حرف زدم، شهاب مقربین ِ مهربان را دیدم و در مورد ِ شعر، از او یاد گرفتم، و چشممان به جمال ِ شمس لنگرودی ِ متواضع روشن شد.
●یکشنبه 27 اردیبهشت138811:27حسن اسماعیل زاده
|
خم به ابرو مَکِش،
اَخم مَکَُن،
صورتت زخم میشود عزیز،
صورتت، زخم میشود.
●سه شنبه 22 اردیبهشت138814:56حسن اسماعیل زاده
|
ق.ن: مدت زیادی نیست که نوشتههای صدوچهل حرفی ِ من در تویتر راه افتاده است، ولی خُب دیگر، از آدم ِ رودهدرازی مثل ِ من چه توقعی دارید؟ مینیمالهای پایین هم گلچینی از همان نوشتههای صدوچهل حرفیست. امیدوارم خواندنشان حتیٰ اگر شده یک لبخند ِ کوچک روی لبتان بنشاند.
فکر کنم پدرهای مدرسه تعصبیاند، چرا که: ما در طول ِ دوران ِ تحصیلمان بابای مدرسه را شناختیم، ولی مادر مدرسه هرگز ندیده و نشناختیم.
●
به نظرتون: اونای که صدا و سیما، تُو کوچه و خیابونون گیرشون میاره و باهاشون مصاحبه میکنه، خوشبختن یا بدبخت؟
●
چه کار میکنی؟ سرویس میکنم.
●
هیچ رفیق ِ مخلصی در هیچ جای دنیا برای هیچ کس یافت نمیشود. تنها کسی که میتوانی با او یک رفاقت ِ ناب داشته باشی؛ خودتی، خودت.
●
شلوغآباد ِ دلت، یا؛ شهر ِ هرت ِ دلت؟ کدام را میپسندی؟
●
تازگیها پراید هم شده مثل پیتزا، همه مدلیش گیر میآد، سبزیجات، دریایی، پپرونی، قارچ. 141، 132، صبا، هاچبک، کاروان...
●
میدونی چه موقع ِ وقت ِ زن گرفتنته؟ وقتی یه دفترچه قسط رو تموم کردی.
●
حکومت ِ قسط (شما فکر کنید: قسط به معنای عدل) و داد.
●
یعنی مثلاً اگه تمام ِ دنیا جمع بشن، میتونن یه آیه، آخ ببخشید، یه بیت، نه، یه مصرع مثل ِ سعدی بیارن؟
●
ناقلا شیرینیش کو؟ آخ ببخشید، جاش ماچ میدم.
●
میدونید به کسی که همه کاری میکنه و از پس ِ همه كاری برمیآد یا کارهای عجیب و غریبی میکنه چی میگن؟ میگن: یارو همه کارَست، کون ِ سَربالا هم میده.
●
ما هَمِگی قومای دُوماد، میشینیم رُو صندلی، شمام هَمه قومای آرُوس، بُتُمَرگید رُو زمین.
●
چوب ِ معلّم خُل ِ، هر که نخورده، گُل ِ.
●
کُ...سخُل ِ ماه پیشونی.
●
خضر ِ نبی، مسیح ِجاویدان، امام ِ زمان، خدا.... چه شیر تُو شیری بشه وقتی یکی از اینا ظهور کنن.
●
داداشم روش نشده به بابام بگه پول توجیبی میخوام، رفته ماشین بابا رو برداشته و15تومن مسافرکشی کرده، بهش گفتم؛ فردا ماشین رو جای نبره من از صبح لازمش دارم.
●
میخوام یه تفٱل به حافظ بزنم تا یه تخلص بهم بده، شهریاری، پادشاه سخنی، خداوندگار کلمهای، ملکالشعرای، یا یه چیزی تُو این مایهها دیگه.
●
کوروش ِ هخامنشی پیامبر بود.
●
قدیما تُو اتوبوس، یهو یه نفر از یه جایی بلند داد میزد که: برای سلامتی خودتون و آقا امام زمان صلوات. الان دیگه هیچکس همچین چیزی نمیشنوه.
●
دختر مثل ِ ماشین میمونه، باید بگردی یکیش رو پیدا کنی که نزده باشن، نخورده باشه، رنگ وُ ضربه نداشته باشه.
●
میگفت: خوبی ِ جق اینه که آدم گوشت آلت خودش رو میخوره، منت قصاب (شما بخونید دختر) رو نمیکشه. ولی ایرادش هم اینه که: پشت بندش باید غسل کنی.
●
خب این قدر پروندههای مردم رو تواین ادارهها بالا و پایین نکن، هی نگن: امروز برو فردا بیا، پسفردا وُ پس در اون فردا بیا تا پروندهی هستهای ِ خودشون اینجور نشه.
●یکشنبه 20 اردیبهشت13880:34حسن اسماعیل زاده
|
اَخم وُ تُخم...
●پنجشنبه 17 اردیبهشت138815:13حسن اسماعیل زاده
|
شعر
در کشاکش ِ حریق وُ خون،
ضجه وُ جنون،
گاه مرهم است،
گاه همدَم است،
گاه بارش ِ بهموقع ِ هفت آسمان ِ همت است.
شعر
از پس ِ تمام ِ زخمها،
در کنار ِ رنگِ سرخ ِ چشمها،
گاه حال ِ تازهایست،
گاه بال ِ تازهای.
شعر
از میان ِ چرخدندههای زندگی،
بین ِ حرفهای کال ِ روزمرگی،
گاه خندهایست
گاه سیبِ سرخ ِ زندهای.
شعر
در ورای خشکسالی ِ حروف،
بر فراز ِ واژههای نارسای در کسوف،
گاه بارش است،
گاه تابش است.
●دوشنبه 14 اردیبهشت138822:40حسن اسماعیل زاده
|
●شنبه 12 اردیبهشت138821:32حسن اسماعیل زاده
|
ما که بچه بودیم، وقتی شیطنت میکردیم یا دست به کار ِ خلافی میزدیم با توپ و تَشَر بهمون میگفتن: اگه کار ِ بدی کنی، شب لُولُو میآد میخورَدِت، یا: اگه به لُولُو نگفتم بیاد ببَرَدِت. تازه کاش ماجرا به همینجا ختم میشد، خیلی وقتا اوضاع از این وخیمتر میشد و میگفتن: حالا بچهی بدی هستی، شب جیش میکنی تُو خودت، من هم صبح رختِخوابِ خیست رو میندازم تُو حیاط تا همه بفهمن؛ هنوز خودت رو خیس میکنی.
ولی الان وقتی بچهها یه کم اذیت میکنن و اعصاب نداشتهی پدر و مادرشون رو به هم میریزن، بهشون میگن: عزیزم اگه همینطور به رفتار ِ دور از ادبت ادامه بدی، شب به فرشتهی مهربون میگم که امروز چه کارا کردی.
●پنجشنبه 10 اردیبهشت138817:53حسن اسماعیل زاده
|
به زیارتِ
ضریح ِ تنت آمدم.
آغوش بگشا،
آغوش بگشا...
پ.ن ۱: نوشتههای صد وُ چهل حرفی ِ من در تویتر افتتاح شد، اگر دوست داشتید، منت بگذارید و بخوانیدشان.
پ.ن ۲: اگر مرحمت کنید وسَر به سمتِ چپ بچرخانید، لینک نوشتههای صد وُ چهل حرفی را مشاهده میفرمایید.
پ.ن ۳: از لطف و راهنماییهای اسپایدرمردِ عزیز ممنونم، که بیحد وُ حصر مهربان است.
●دوشنبه 7 اردیبهشت138814:19حسن اسماعیل زاده
|
دیدههایشان چنان اشکبار بود که؛ هر کَس به راحتی و با یک نگاه، میتوانست پی به دلسوزی ِ وی برای فرهنگِ عمیق ِ کشورشان ببرد. همانگونه که در چند جلسهی قبلی، با صبر، حوصله و متانت به نکاتِ ظریفی از فرهنگِ غنی ِ میهن ِشان اشاره کرده بودند به سخنرانی پرداختند و یادآوری کردند: ما برای آنکه ایران خانهی خوبان شود / رنج ِ دوران بردهایم. وی خواستار آن شدند که جوانان به راحتی به گذشته و تاریخ ِ خود پشتِ پا نزنند. ایشان جوانی را دوران ِ علماندوزی خواندند و از آنان خواستند که با تحقیق، کوشش و نگاهی عمیقتر، فرهنگِ ملی ِ نیمهجان ِ خود را زنده نگه دارند و از فراموشی ِ آن جلوگیری کنند.
در ادامه ایشان به کلمهی «آویزان» اشاره کردند و از حضار پرسیدندد: بعد از ادای این کلمهی کریه و غریب چه چیزی به ذهن ِشان متباری میشود؟ خودِ ایشان به این سوال پاسخ داده و فرمودند: «آویزان» به یک شی و یا انسان ِ لنگ در هوا اطلاق میشود که نمونهی بارز ِ آن تخم ِ انسان ِ مذکر است. ایشان فرمودند: آیا بهتر نیست به جای استفاده از چنین کلماتی که فکر و ذهن ِ انسان را آلوده میکند، به واژههای ساده، تمیز و بهتری رو بیاوریم؟ ایشان از خود گذشتگی کرده و کلمهی پُربار و اصیل ِ «ویلیکا» را پیشنهاد دادند و امیدوار شدند که از این پس استفاده از این واژه فراگیر شود.
لازم به ذکر است که بيتِ؛ هر کسی کو دور ماند از اصل ِ خویش.../ به شعار ِ همیشگی ِ این مجالس تبدیل شده است. به طوری که مردم یکصدا و یکپارچه آن را فریاد میزدند.
فرهنگِ برهنه شده - 1
فرهنگِ برهنه شده - 2
●شنبه 5 اردیبهشت138810:16حسن اسماعیل زاده
|
●جمعه 4 اردیبهشت138813:52حسن اسماعیل زاده
|
ناراحت بود، عصبی وَ دلخور. همیشه مینالید وُ میگفت:
آرزو دارم یه روز، فقط یه روز زودتر از آلتم بلند شَم.
●پنجشنبه 3 اردیبهشت138815:4حسن اسماعیل زاده
|
وَه که جدا نمیشود،
نقش ِ تو از خیالِ ِ من،
تا چه شود به عاقبت؛
در طلبِ تو حال ِ من.
نالهی زیر وُ زار ِ من،
زارتر است هر زمان،
بس که به هجر میدهد، عشق ِ تو گوشمال ِ من.
نور ستارگان ستد،
روی چو آفتابِ تو،
دستنمای خلق شد؛
قامتِ چون هلالِ ِ من.
پرتو نور ِ روی تو،
هر نَفَسی به هر کَسی،
میرسد وُ،
نمیرسد نوبتِ اتصال ِ من.
برگذری وُ ننگری،
بازنگر که بگذرد:
فقر من وُ غنای تو، جور ِ تو، احتمال ِ من.
چرخ شنید نالهام،
گفت: منال سعدیا،
کاهِ تو تیره میکند، آینهی جمالِ ِ من.
شاهکاری از یک نابغه - 1
شاهکاری از یک نابغه - 2
●سه شنبه 1 اردیبهشت138812:12حسن اسماعیل زاده
|