تبليغاتX
کاهوسکنجبین







کاهوسکنجبین

تا کنون حرفی یافته‌اید که زبانِ حالِ‌تان باشد؟

 

خسته‌ام،
اندوه‌گین وُ آزرده،
می‌گشتم،
تمام ِ عُمر را سراسیمه
به دنبال ِ حرفی، واژه‌ای، شعری
می‌گشتم
که زبان ِ حالم باشد،
درمان نه،
که اگر شده، مرهمی شود
بر زخم‌های کهنه‌ام،
بر زخم‌های از خون لبالبم.
اما، یکی یکی، آمدند وُ رفتند
جمله‌های کور ِ سر در پی ِ هم،
دل‌داری‌های گنگ وُِ تکراری،
بی که هیچ کدام،
حتیٰ برای لحظه‌ای،
به لب‌خندی، گرد وُ غبار بگیرند
از قلب ِ خسته‌ام،
یا دستی به مِهر بگذارند به شانه‌ام.
ببین دردهایم را...
ببین زخم‌های کهنه وُ عمیق وُ پُرخونم را...

یکشنبه 30 فروردین1388حسن اسماعیل زاده |

جای بال‌های روی شانه‌ام، درد می‌کند

 

من آسمانی می‌خواستم
برای بال‌های گشوده‌ام،
برای بال‌های در اوجم،
که قفسم نشود،
که تنگ نباشد وُ تاریک وُ تیره،
آسمانی که وسعتِ طول وُ عرضش
مَجال ِ پروازم دهد
وَ رنگِ آبی ِ یک‌دست وُ روشنش، سبب شود؛
پس از این همه سال، در هوایش
نفسی تازه کنم،
امّا افسوس،
من سال‌هاست در فضایی
نفس می‌کشم وُ زندگی می‌کنم؛
که سقفِ آسمانش کوتاه است،
که بال‌هایم را چیده‌اند،
وَِ گام برداشتن ِ روی زمین را
از کودکی به اجبار به من آموخته‌اند.

پنجشنبه 27 فروردین1388حسن اسماعیل زاده |

دست‌هایمان

 

می‌خواهم
قرص وُ محکم
دستِ تو را وَ شعر را
در دست‌هایم بگیرم
وَ به سینه‌ام بچسبانم
گرم وُ تنگ،
اجازه نمی‌دهم، هیچ نیرویی،
به ناروا
با زور وُ زر، یا مَکر وُ حیله
ما را ازهم جدا کند،
وَ هر کداممان را، خسته وُ اندوهگین
به گوشه‌ای بیفکند، تنها وُ غریب،
می‌خواهم، حرارتِ بند بندِ انگشت‌هایتان،
بند بندِ تنم را بسوزاند،
نه، نمی‌خواهم،
تو را بی‌شعر
وَ شعر را بی‌تو،
هیچ کدامتان،
هیچ کدامتان را بی‌دیگری نمی‌خواهم.

دوشنبه 24 فروردین1388حسن اسماعیل زاده |

شاه‌کاری از یک نابغه - 2

 

بیا، بیا
که مرا،
با تو ماجرایی هست،
ببخش اگر گنهی رفت و گر خطایی هست،
روا بود که چنین
بی‌حساب دل ببری؟
مکن، مکن
که مَظلَمه‌ی خلق را جزایی هست،
به کام دشمن و بیگانه رفت
چندین روز،
ز دوستان نشنیدم:
که آشنایی هست،
کسی نماند که بر دردِ من،
نبخشاید،
کسی نگفت:
که بیرون از این دوایی هست،
به جان ِ دوست،
که در اعتقاد سعدی نیست،
که در جهان،
بجز از کوی دوست جایی هست.


شاه‌کاری از یک نابغه - 1

دوشنبه 24 فروردین1388حسن اسماعیل زاده |

آن‌چه نادیدنی‌ست، آن بینی

 

شعر
هم‌دَم ِ من است،
رفیق من،
خنجری
که سال‌هاست
خُو گرفته
با رگ وُ تنم،
خنجری
که خوش نشسته است
روی دوش ِ خسته‌ام.


در ابتدا، برای شعر اول این پست نوشته بودم: شعر ره‌بر است...
ولی احساس می‌کنم این نوشته (نمی‌گویم شعر) به مذاق ِ دوستانی که منت سَر ِ من می‌گذارند و این وبلاگ را دنبال می‌کنند، خوش نیامده، گفتم که: شعر گناهی ندارد / غریب است وُ تنها...
نه، تقصیر ِ من و شما نیست، انگار محبوبیت شعر کم شده است (البته اگر لطف کنید، بی‌ذوقی و بی‌استعدای ِ من ِ شاعر را نادیده بگیرید) هرچه جلوتر می‌رویم مخاطب شعر، خاص‌تر می‌شود، نمی‌دانم چرا ولی انگار این‌روزها شور و شوق ِ داستان خواندن بر شعر می‌چربد. این نکته چند سالی‌ست بیخ ِ گلویم را گرفته، فرصت شد مفصل‌تر در موردش صحبت می‌کنم.
بیایید برای نجاتش /  نذری کنیم...


شعر
ره‌بر است،
دست به قیام می‌زند،
اوضاع را تغییر می‌دهد،
اگر خوب به فریادش گوش دهی.

شعر
گناهی ندارد،
غریب است وُ تنها،
بد آورده است
از بدِ روزگار،
بیایید برای نجاتش
نذری کنیم.

جمعه 21 فروردین1388حسن اسماعیل زاده |

فرهنگِ برهنه شده - 2

 

وی با شور و هیجان به صحبت‌های خود ادامه داده و تاکید کردند: ما باید بار ِ دیگر فرهنگِ بازگشت به گذشته و خویشتن را به اجرا بگذاریم، تا حمایتِ بی‌شاعبه‌ی خود، از فرهنگِ اصیل و عمیق ِ‌مان را به جهانیان نشان دهیم. لازم به ذکر است که: در اثنای سخن‌رانی، جایی که بغض، جند بار گلوی صاحب‌سخن را محکم گرفته و اشک از چشم‌هایشان سرازیر کرده بود، با صدای بغض‌آلود به فرهنگِ دوهزار و پانصد ساله اشاره و حسرتِ ملل و کشورهای دیگر، به فرهنگ و تمدنِ‌مان را خاطر نشان کردند.
ایشان همچنین برای نشان دادن ِ عمق ِ فرهنگ ما و درستی ِ سخنانِ خود، کلمه‌ی (وَوُر ِی) را گواه آوردند و یادآوری کردند که: در گذشته‌های نه چندان دور به جای واژه‌ی پیش ِ‌پا افتاده و نارسای (...س‌خُل) از کلمه‌ی زیبا، پُربار و رسای (وَوُر ِی) استفاده می‌کردند.

شادی ِ مردم در این زمان بی‌بدیل بود. به گونه‌ای که توضیح و توصیفِ حرکاتِ حضار را نمی‌توان به زبان آورد. امتِ در صحنه همانند دفعاتِ گذشته از شعارهای رنگارنگ و موزوُنی نیز استفاده می‌کردنند.

فرهنگِ برهنه شده - 1

پنجشنبه 20 فروردین1388حسن اسماعیل زاده |

شاعری که تو ای

 

ساده‌ام،
وهم بَرَم داشته است
که این منم،
که همه‌ی این شعرها را می‌گویم،
واژه‌هایی داغ وُ آتشین،
کلماتی گرم وُ گیرا،
عاشقانه‌هایی
که دل سنگ را هم نرم می‌کند،
بی که بیندیشم،
همه‌ی این سال‌ها،
این تو هستی
که در من زندگی می‌کنی،
در من با غرور چرخ می‌زنی وُ
سخاوت‌مندانه، جراتِ گفتن وُ اَدا کردن ِ
کلمه‌ها وُ شعرها را به من می‌بخشی.

یکشنبه 16 فروردین1388حسن اسماعیل زاده |

فرهنگِ برهنه شده - 1

 

در قدیم به جای ِ واژه‌ی سبک و جلفِ متلک، از کلمه‌ی رسا و پُرمعنای لُغُزک استفاده می‌شد.
از این رو، بر ما واجب است که، به فرهنگِ ریشه‌دار، کهن و عمیق ِ خود نگاهِ دوباره‌ای بی‌افکنیم و در رفتار شنیع و دور از ادبِ‌مان تجدیدِ نظر کنیم. باشد که شکرگزار ِ نعمت‌های بی‌شمار خداوندِ سبحان باشیم.

در این زمان حضار با هِل‌هِلِه کردن، کف زدن و هم‌خوانی ِ بیتِ: هر کسی کو دور ماند از اصل خویش...
حمایت خود را از فرهنگِ‌شان نشان داده و به مجلس گرمای خاصی بخشیدن.

شنبه 15 فروردین1388حسن اسماعیل زاده |

شاه‌کاری از یک نابغه - 1

 

چه خوش است بوی عشق از
نفس ِ نیازمندان،
دل از انتظار خونین
دهن از امید خندان،
نظری مباح کردند وُ،
هزار خون معطل،
دل عارفان ببردند وُ قرار ِ هوشمندان،
سر ِ کوی ماه رویان،
همه روز فتنه باشد،
ز معربدان وُ مستان وُ معاشران وُ رندان،
اگر از کمند عشقت، بروم،
کجا گریزم؟
که خلاص بی تو بند است وُ،
حیات بی تو زندان،
اگرم نمی‌پسندی
مدهم به دستِ دشمن،
که من از تو برنگردم
به جفای ناپسندان،
نفسی بیا وُ بنشین
سخنی بگوی وُ بشنو،
که قیامت است چندان، سخن از دهان خندان.

-شیخ مصلح الدین سعدی علیه الرحمه-

پنجشنبه 13 فروردین1388حسن اسماعیل زاده |

برای شعر نذر کنم یا تو؟

 

می‌ترسم،
از شعرهایم می‌ترسم،
بی تو،
دهان باز کرده‌اند
برای بلعیدنم.

یکشنبه 9 فروردین1388حسن اسماعیل زاده |

شما به کدام دسته تعلق دارید؟

 

هندونه با فوت،
جو با چکش.
وَ  تفاوت این دو مقوله در کالیبر ِ ماتحت است.

شنبه 8 فروردین1388حسن اسماعیل زاده |

تصنیفی که نظام برانداز است

 

سُل، دو دو دو، دو، لا سی، دو...


ترجمه: مرغ ِ سحر ناله سر کن...

جمعه 7 فروردین1388حسن اسماعیل زاده |

معصومیتِ خنجر

 

نه نگرانم
نه می‌ترسم،
بر دست‌هایشان بوسه می‌زنم،
اگر رو به رویم به‌ایستند
دست‌هایشان را می‌بوسم،
اگر نارو نزنند
اگر خنجر را از پشت،
در کتفِ خسته‌ام فرو نکنند.

سه شنبه 4 فروردین1388حسن اسماعیل زاده |

بهار به ما خیانت می‌کند، یا ما به او؟

 

راستش،
بهار را می‌خواستم
برای تحویل حالم
برای نو شدن،
از گرد راه رسید،
شوکه شدم،
آخر، آن‌قدر خسته وُ تب‌دار بود
که تنها وُ غمگین، گوشه‌ای نشستم
و برای بهبودش دعا کردم.

یکشنبه 2 فروردین1388حسن اسماعیل زاده |

برای شعر دعا می‌کنم

 

شعر
سرنوشت عجیبی دارد
پیش از آن‌که سروده شود،
هزار بار می‌میرد وُ زنده می‌شود.

شعر
کارهای عجیبی می‌کند،
دستِ شاعرش را می‌گیرد
و پرده از رازهای جهان برمی‌دارد.

شعر
آواز می‌خواند وُ از کنار ما می‌گذرد
پشتِ سرش
شاخه‌های گل وُ خوشه‌های گندم سبز می‌شود.

یکشنبه 2 فروردین1388حسن اسماعیل زاده |