"مردی که همیشه میخندد" عزیز، لطف کرده و من را به یک بازی دعوت کرده است، بازی ِ که اولین بار به ذهن این انسان خوشذوق رسیده است.
نیاز به شرح نیست، ساده است، باید جگر داشته باشی و چندتا از قانونهای زندگیت را بنویسی، قانونهای که در اوج شخصی بدون، شرحشان میدهی یا شاید زیرپایشان میگذاری!
۱- همیشه رفیق کسی باش که هیچ رفیقی ندارد. این قاونی هست که خودم برای خودم درآوردهام و دوستش دارم.
۲- اگر از کسی بد گفتی، خوبیهایش را هم بازگو کن.
۳- اگر اقوام یکی از دوستانت (خاصه اقوام درجه یک) فوت کرد، حتماً در مراسم ختمش شرکت کن. (در جشنهای عروسییشان شرکت نکردی، نکردی)
۴- تلوزیون نگاه نکن. یا اگر نگاه میکنی، به هیچ وجه، به اخبارش اعتماد نکن.
۵- اگر شرایط ازدواج را داشتی (کار، توانایی خرید یا اجارهی خانه و اخلاق خوب) متاهل شو.
۶- در ایران نمان.
۷- غصهی پول را نخور.
من هم این دوستان عزیز رو به بازی دعوت میکنم. امیدوارم که روُی مرا زمین نیندازند:
گقتگوهای من با خودم - اسپایدرمرد - امیددانههای امید - آک یا همون یه نقطهای - holy killer - بیگانه
●پنجشنبه 29 اسفند1387حسن اسماعیل زاده
|
من سال نو رو به:
کارگرها، کارمندها، قصابها، چقالها، بقالها، درزیها، رفتگرها، مکانیکها، نجارها، صافکارها، دلاکها، چونهگیرها، بناها، مسگرها، زرگرها، خراطها...
و قشر عزیز و زحمتکش ِ شاعران و مینیمال نویسها تبریک میگم.
●چهارشنبه 28 اسفند1387حسن اسماعیل زاده
|
والا به خدا، شما که این همه آه و ناله میکنید و از جور روزگار مینالید، یک صدم دردسرهای من رو هم ندارید. آخه شما سیام اسفند به دنیا نیومدید که آخر سال گُه گیجه بگیرید و نفهمید کی باید جشن تولد بگیرید.
●دوشنبه 26 اسفند1387حسن اسماعیل زاده
|
+ ببین، اتفاق عجیبی بود، نمیشه توصیفش کرد، یعنی چه جوری بگم، واژهای پیدا نمیکنم که از پس شرح این ماجرا بربیاد.
- خُب اینکه کاری نداره، یه مثال بزن، یه چیزی که شبیه بهش باشه، یه جملهای که لپ مطلب را ادا کنه.
+ آها، فهمیدم، بزار این جوری بگم: مثل حمام و توالت تُو هم میمونه، از اینها هست که فاصلهی سنگ توالت با دوش حموم یه وجبه،همونها که، نه دستشویی رفتن بهت میچسبه، نه از حمام رفتن سبک میشی. چیزه، ببخشید، یعنی همونهای که به قول یه نقطهای نه دستشویی رفتن سبکت میکنه، نه حمام رفتن بهت میچسبه.
●یکشنبه 25 اسفند1387حسن اسماعیل زاده
|
لبخند بزن
تبسمی بکن
دلِ شعرم گرفته است.
●
لبخند بزن
تبسمی بکن
هوا پس است.
●
لبخند بزن
تبسمی بکن
برای خدا، یک شکر بخند
بگذار، سرخ سرخ شود، لُپ بیفتد گونههات.
●
لبخند بزن
تبسمی بکن
نه، قَهقَهِ بزن
تا اشک از چشمهات سر رود.
●
لبخند زن
تبسمی بکن
تا برفها، آب شوند.
●
لبخند بزن
تبسمی بکن
سر رفته است، صبر من.
●
لبخند بزن
تبسمی بکن
تا تحویل شود حال من.
●
لبخند بزن
تبسمی بکن
آفرینش نگران ایستاده.
●
لبخند زن
تبسمی بکن
میخواهم دلِ سنگم، آب شود.
●
لبخند زن
تبسمی بکن
تا خوب شود
سال و بال و حال زخمیام.
●
لبخند زن
تبسمی بکن
التیام شو،
حال خسته و بال شکستهی مرا.
●پنجشنبه 22 اسفند1387حسن اسماعیل زاده
|
کسی میدونه تفاوته:
هندونه با فوت و جو با چکش
در چی هست؟
پ.ن، برا اونها که دقت نمیکنند: دو تا پُست پایین هم تازه است.
●سه شنبه 20 اسفند1387حسن اسماعیل زاده
|
ما این پشما رو تُو آسیاب سفید نکردیم که...
●سه شنبه 20 اسفند1387حسن اسماعیل زاده
|
یه تندیس طاووس قدیمی، وسط میدانِ دروازه قرآنِ شیراز هست، که میخوان بَرش دارن،
میدونید چرا؟
چون تخم نمیزاره!
●سه شنبه 20 اسفند1387حسن اسماعیل زاده
|
شعر
از جان من آفریده میشود
تا دستمالی خیس
روی پیشانی تبدارم بگذارد.
●یکشنبه 18 اسفند1387حسن اسماعیل زاده
|
میدونید چرا اکثر زنها با سیگار کشیدن شوهرهاشون مخالفاند؟
باور کنید اصلاً ربطی به مضر بودن سیگار نداره، یا حتی سرطانزا بودن اون، برای زنها این مسئله چندان مهم نیست، زنها به هیچ وجه به این موضوع فکر نمیکنند که سیگار طول عمر رو کم میکنه.
یه مرد رو در این حالت تصور کنید که: شب بعد از یه روز شلوغ کاری به خونه برگشته، شامش رو بدون هیچ حرف اضافهای خورده و استراحتش رو کرده. پاهاش رو روی هم میندازه، روی مبل جلوی تلوزیون میشینه و در کمال آرامش یه سیگار روشن میکنه و شروع میکنه به دود کردن اون. یا موقع پک زدن به سیگار، با متانت تُوی هوای آزاد روی صندلی راکِ کنار تراس نشسته.
حالا فکر میکنید زنها در اینجور مواقع چه احساسی دارند؟
اونها سیگار رو هووی خوش چهره، اخلاق و اندامی میبینن که با هیچ ترفند زنانهای، نمیتونن از پسش بربیان. احساس حسادت میکنن که: چرا مَردِشون به جای ناز کشیدن، حرف زدن و رسیدن به اونها، باوقار و سنگینی پُرابهتی سیگاری روشن کرده و کیف میکند؟
●پنجشنبه 15 اسفند1387حسن اسماعیل زاده
|
دو چیز هیچوقت نمیخوابه:
یکی بخت آدم خوشبخته،
یکی هم آلت تناسلی آدم بدبخت.
●یکشنبه 11 اسفند1387حسن اسماعیل زاده
|
بادبادک اندوهگینی شدهام
که میان آسمان و زمین بال بال میزند
بادبادکی که به همت باد
دل از زمین کنده است
و به قوت جاذبه
دستش به هیچ آسمانی نرسیده است
کاش روزی، نخ نامریی نازکی
که ماهرانه، همچو زنجیر قرص و محکمی
به دستهایم گره خورده است
و تا قرقرهی غرایی ادامه دارد
پاره شود
شاید آن زمان بتوانم
آزاد و سرخوش
از ابرهای سیاه یکدست بگذرم
و به آسمان برسم.
●شنبه 10 اسفند1387حسن اسماعیل زاده
|
در خونتون ماره
عقربه دُم داره
الهی بسوزی.
سالهاست که این ورد چواب داده...
●جمعه 9 اسفند1387حسن اسماعیل زاده
|
●پنجشنبه 8 اسفند1387حسن اسماعیل زاده
|
هیچ وقت در جشنهای عروسی، دختر برای ازدواج انتخاب نکنید. باشد که کلاه سرتان نرود.
●چهارشنبه 7 اسفند1387حسن اسماعیل زاده
|