تبليغاتX
کاهوسکنجبین







کاهوسکنجبین

بهمن آمد

 

    بچه که بودیم، یه بازی می‌کردیم که اسمش "شاه و خمینی" بود.
دوتا چوب کبریت رو فرو می‌کردیم توو زمین، اسم یکی‌شون رو می‌زاشتیم شاه، خُب طبیعی هست که اسم اون یکی هم خمینی، البته با پرس و جوهایی که کردم، می‌گن طبق یه قانون نانوشته، سمت راستی باید شاه باشه، چپی خمینی، خلاصه اون سرشون رو که باروت داشت رو تکیه می‌دادیم به هم، بعد آتیش‌شون می‌زدیم، حالا هر کدوم از این دوتا که موقع سوختن می‌تونست اون یکی رو از زمین بلند کنه برنده بود...
جالب این‌جاست که نتیجه‌ی بازی هم زودمعلوم می‌شد، یعنی یاخمینی شاه روبلند می‌کرد، یاشاه، خمینی رو
در ضمن هر دوتاشون هم توو این دعوا می‌سوختن، یعنی آتیش می‌گرفتن، چه اون برنده و چه بازنده...

نمی‌دونم چرا بهمن اومد، این بازی یادم افتاد؟

دوشنبه 30 دی1387حسن اسماعیل زاده |

هشدار می‌دهم

 

شمشیر واژه‌هایم را
از روُ بسته‌ام
*های با توام
ای شعر
مراقب باش

شاید:
*های با تو هستم

دوشنبه 23 دی1387حسن اسماعیل زاده |

می‌سپاریش دست قسمت

 

    دقت کرده‌ای گاهی که برای به دست آوردن چیزی یا کَسی تلاش می‌کنی، چه اتفاقات عجیب و غریبی که نمی‌اقتد؟ اتفاقاتی که هر چه تقلا می‌کنی از پس توصیفش بر نمی‌آیی، تمام واژه‌ها را جمع می‌کنی، دایره‌ی لغاتت را زیر و رو می‌کنی، کلمات را قسم می‌دهی که یاریت کنند تا شاید جمله‌ای بسازی که بی هیچ کم و کاستی وصف  لحظه‌ی درماندگیت باشد
گاهی که برای به دست آوردن چیزی یا کَسی تلاش می‌کنی، عنوان خوبیست برای این نوشته، اما کاش همین جا تکلیفم را روشن کنم، چیزی یا کَسی؟ کاش همین جا تکلیفم را روشن کنم با کَسی یا چیزی...
زیاد خودت را آزار نده، باشد، کَسی
بگذار بگویم کَسی:
دقت کرده‌ای گاهی که برای به دست آوردن کَسی تلاش می‌کنی، چه اتفاقات عجیب و غریبی که نمی‌افتد؟ دیگر واویلاست اگر آن کَس را دوست هم داشته باشی، کَسی نیست بگوید: مگر می‌شود کَسی را دوست نداشت و برای به دست آوردنش تلاش کرد...
اتفاقات عجیب و غریبی می‌افتد وقتی کَسی را دوست داری، درست شکلش را نمی‌دانم، بگویم مثل سنگ تختیست که می‌لغزد بر  آب؟ این وصف را دوست داری؟  نویسنده‌ای، که من باشم، دست خواننده‌ای، که شما باشی را، برای جایگزین کردن جمله‌ی دیگری باز گذاشته است، نویسنده‌ای، که من باشم، می‌گوید: به این می‌گویند آزادی...
هی می‌کوشی، کَسی را که دوست داری به دست بیاوری، پیش می‌روی، اصرار می‌کنی، اما انگار هر چه دست و پا زدنت بیشتر می‌شود، فاصله‌ات با آن کَس هم بیشتر می‌شود، نه این که او تو را دوست نداشته باشد، نه
درست مثل سنگ تختی که بد پرت شده بر سطح آب، آن قدر با قدرت از دستت رها شده باشد که مستقیم و بی هیچ ظرافتی به عمق آب برسد، نویسنده‌ای که من باشم، از خواننده‌ای، که شما باشی، می‌پرسد: هنوز تعبیر مناسبی به جای سنگ و آب پیدا نکردی؟ نویسنده‌ای، که من باشم، می گوید: به این می‌گویند تقلا برای وصف درماندگی...
خلاصه کَسی را که دوست داری به دست نمی‌آوری، انگار سوء تفاهم شده باشد، انگار او دو دل باشد، انگار به شهود نرسیده است، نه این که او تو را دوست نداشته باشد، نه
هنوز جایی از جمله‌هایم نقطه نگذاشته‌ام ؟!
نه، هنوز برای بستن جمله و نرسیدن به کَسی که دوست داری زود است
گفتم که، سنگ تختی که بد پرت شده باشد، سنگ تخت...
هر چه باشد، شمای خواننده، بیشتر از من نویسنده، سنگ پرت کرده‌ای بر سطح آب، و خواهی نخواهی به‌ز‌‌من می‌دانی که سنگ باید تخت باشد تا برقصد بر آب...
انگار ایراد از من نویسنده بوده که سنگ را بد پرت کرده‌ام
به کسی که دوست داری نمی‌رسی و مجبور می‌شوی همه چبز را بسپاری به دست قسمت، به خودت می‌گویی، نه، بهتر است بگویم:  خودت را دل داری می‌دهی که، شاید ما برای هم ساخته نشده بودیم، هر چند تصادفی یکدیگر را پیدا کرده باشیم
شمای خواننده، فکر می‌کنی اینجا نقطه لازم است ؟

 

پ . ن یکم : اگر شد، نوشته ی بالا را به شکل بهتری بازنویسی می‌کنم، احساس می‌کنم جمله‌های قشنگی شده است
پ . ن دوم : همیشه فکر می‌کردم جمله‌هایی که آنی و از روی یک حس نوشته می‌شوند عمق ندارند، ولی متن بالا خلاف این را به من ثابت می‌کند، من نویسنده، به شددت این کلمه‌ها را دوست دارم
پ . ن سوم : فکر می‌کنید این نوشته مخاطب خاص دارد ؟

پنجشنبه 19 دی1387حسن اسماعیل زاده |

شعری که سر جای خودش است

 

گاه فکر می کنی
کاش کـَس ِ دیگری بودی
تمام حواست را جمع می کنی
چشم هایت را می بندی  وُ
از ته دل آرزو می کنی
چه می شد اگر صبحی برخیزی
دو روز
دو ساعت
یا حتـا اگر شده
برای دو رکعت
آسمان آبی باشی
با تکه ابرهای کدر و بارانیش ؟
دو رکعت آسمان بغض کرده ای باشی وُ
یک ریز بباری
اندوه انسان بودن را
از آدم تا خاتم

چهارشنبه 11 دی1387حسن اسماعیل زاده |

خَلَقَ الْإِنسَانَ مِنْ عَلَقٍ

 

مرگ
یا
زندگی
کدام را می گویی
وقتی دم از
آزادی و اختیار می زنی ؟

چهارشنبه 4 دی1387حسن اسماعیل زاده |