اگر به من بود نمی گذاشتم اشکی به حسرت از چشمان کودکان سرازیر شود
اگر به من بود نمی گذاشتم پاهای هیچ انسانی برهنه راه رفتن را تجربه کند
اگر به من بود نمی گذاشتم سینه ی هیچ زن یا مردی به ناحق با گلوله شکافته شود
اگر به من بود....
اگر به من بود خدا را هم آدم می کردم .
●پنجشنبه 31 خرداد1386حسن اسماعیل زاده
|
همین الان رسیدم خونه ، چهارتا امتحان پشت سر هم داشتم که امروز آخریش بود ، رفت تا هفته ی دیگه
این ترم هم تموم شد و ما باز مثل گذشته تر زدیم به درس و دانشگاه .
نرسیدم صبح به روز کنم ، در عو ضش سه تا داستان کوتاه می نویسم که حلالم کنید .
یک : صبح که از خواب بلند شدی ورزش کردی ؟
نه ، آخه من صبح اصلاً از خواب بلند نشدم .
دو : این سوسک رو بکش خوب
نمی تونم ، این حیوون با این حرکاتش داره من رو له می کنه .
سه : خسته نشدی از این همه راه رفتن و یکجا ماندن ، از این همه درجا زدن آدمک سبز چراغ راهنما ؟
●پنجشنبه 24 خرداد1386حسن اسماعیل زاده
|
●پنجشنبه 17 خرداد1386حسن اسماعیل زاده
|
چرا این قدر چپ و راست میشی ، خب صاف راه برو
نکنه کفشت اذیتت می کنه یا خسته شدی ؟
یا شاید از قدم زدن با من ناراحتی ؟
نه ، نه ، فقط می خوام پا رو مورچه ها نزارم .
●پنجشنبه 10 خرداد1386حسن اسماعیل زاده
|
●پنجشنبه 3 خرداد1386حسن اسماعیل زاده
|